رویاهای زیبا در قلب یا در سرم همینطور غوطه میخورند
و خو د را به در و دیوار و سقف وجودم میکوباند .باغچه ی کوچکی میخواهم کنار همان حوضی که همیشه دوستش دارم ؛ تا رخوت شب و روزها را در آن چال کنم تا شاید صبحی دگرگون تر و فراتر از تصورم از خاک جوانه زند.. انگار همیشه تمام دنیا پشت در اتاق منتظره تا با روزی که آغاز میکنی بری و سوارش بشی..و آنچه که در تصورات دیشبت در تو موج میزد ُ برایت به تصویر کشاند.. من و دنیا هر روز با همیم..همیشه..ولی امروز با دنیا حرفم شد حسابی..
آیا هر کسی همونی که میخواد میتونه باشه یا تلاشی بیهوده میکنه .من تو او... همه برای چی تلاش میکنیم .که آنچه هستیم باشیم یا چیزی غیر از اون.شاید دلمون خوشه ..یا دل من خوشه ..که آنچه که در فکر و تصورم هست باشم یا نباشم...آدم ِ خوب دلش قشنگه...اینو مادر گفت...اما من انگار دلم قشنگ که نیست هیچ ..خیلی هم بی ریخت و بد قواره هست ..چون دلم آروم نیست ..اصلا انگار یه قوطی کبریت گرفتی دستت و یکی یکی چوب کبریت ها رو در میاری بیرون و میکشی به بدنه کبریت تا روشن بشه اما یه باد میاد اونو خاموش میکنه ..تصورت این بود که با یه چوب کبریت شمع اتاقتو روشن کنی اما دریغ از یک چوب کیریت روشن.. همه چی داره قفل میشه ..همه چی حتی ترافیک شهر ..حتی برنامه ی اقتصادی و عادی مردم.. حتی ستاره ها..
مردم رو چی تصور کردند که ما رو با یکی از کشور های اروپایی مقایسه میکنند .که ایران 4 برابر اون کشور مصرف گاز داره..مگه مردم گازو قایم میکنند تا گرون بفروشن..نمیگن که زندگی روز مره ی اونا با برق اتمی میگذره...امان از این تصورات.. که سرانجامش دیوانگیست.. به کتابها م نگاه میکنم
که در این روزهای پاییزی کلاف درهم ذهنم را مبیافند...بعضی روزها چه بی روح میگذرد...با این همه گاز..
آرام آرام تاریک نمیشود
چیزی به صبح نمانده
من در مسیر تنهایی خود هنوز ستاره می شمارم
ماه در چشمهایم خیس میخورد
و خورشید بیتاب بیدارست..
وقتی صدای باز و بسته شدن در میاد . انتظار داری یکی بره یا یکی اومده باشه..وقتی صدای نزدیک شدن گامی رو میشنوی دلت تاپ تاپ میزنه که کی میتونه باشه..یه کم خودتو جمع و جور میکنی تا نگاه تو نگاهش بندازی ..یا شاد میشی از دیدنش یا غمگین..شاید شوقی نا وصف وجودت رو به آتش بکشه یا یخ خیره سری آب بشه توی جسم و جانت...آرام بر میخیزی و بی آنکه پلک بزنی به سمت در یا صدا میری ..یه جیغ میزنی و آغوشتو باز میکنی و هر دو در شعله ی گرم خوشحالی میسوزین.و قشنگ لحظه ی زیبارو لمس میکنین...و آنگاه که صدای برادرتو میشنوی دلت میخواد که به سمت تپه های روشنایی بری و از اون بالا فریاد بزنی تاهمه ذوقتو بفهمند.
بدون خبر بدون برنامه ی قبلی برادر اومد .2 شب قبل با هم حرف زدیما اما بد جنس هیچی نگفت که داره میاد و چشم من و مامی رو روشن کنه...از ساعت ۸ شب کمی گذشته بود اومد ..اما تا دو سه روز دیگه باید بره..وقتی خنده و اشک مادرو دیدم دلم براش خیلی سوخت..خیلی زیاد..هیچ وقت درست و حسابی خیالش راحت نیست..این سلامها و این خداحافظی ها انگار به کوچ میبره آدمو..اصلا امروز همش دلم شور میزد انگار منتظر یه خبر یا اتفاقی بودم..امروز خورشید در شب به درونم ریخت ..و این
یکی از هدیه هاش به منه گفت برای تو
....
و از ذوقم مثل ندید بدیدا فکر کردم این شکلاته کمی از اونو گاز زدم اما شمع بود..آحه بوی شکلات میداد.

بعضی وقتها دُور چرخش خانه مثلا 10 هستش با وجود شخص یا کسانی که شیرین و دوست داشتنی هستن این دُور میرسه به 100 ...یعنی زمان زود میگذره .این میشه ایمن بودن در زندگی و مطمئن میشیم که آسیبی نمی بینیم..یه روز مادر گفت" همه ی آدمها سرگردانند چون هیچ چیزی وجود ندارد تا هر چیز را به آنجا برسانیم.." اون روز درست منظورشو نمیفهمیدم..اما حالا میفهمم.حالا که من سرگردانترینم..حالا که گیج تر و منگ تر بزرگ میشم و روز و شب میگذرونم..منتظرم نگاهم بزرگتر شود..همین.من چند مرده حلاجم .؟
نگران بودن در حد زیاد میشه شکاکی ..میشه بدبینی و در نهایت دوست داشتن یه جورایی گم میشه..آدمهای سالم فرصتهای ارزشمند رو خوب میشناسند.و برای به دست آوردنشون تلاش میکنند) حرفهای رادیو)......یعنی همون"" هیچ چیزی "" که مادر میگفت؟ اینها که فرصتهارو میشناسند سالمند..؟همینا که شدن خدا پیغمبر این مردم ِ خواهان عدالت !!!
دیروز در جمع دوستانه ای بودم. خانمی میگفت: نفرین هامون شده دعا .هرچی نفرین میکنی میبینی تبدیل شده به خیر و خوبی برای اون فرد نفرین شده...
راست میگفت بنده خدا..حالا اسم نمیارم شخصی که در دوره ریاست جمهور قبلی نماینده ایران در سازمان ملل بود و از دکتران برجسته و با سواد کشور و اکنون کارمند ساده در وزارت امور خارجه شده ..و وقتی تعجب میکنی از این وضع ..میگن " علم چیه ..! ریشه باید به آقا وصل باشه..
ما نفرین شدگانیم یا نظر کرده ..هیچ چیزمون سر جاش نیست فقط سیگار مارلبرو کم داشتیم که اونم درست شد..
آتشی در جان و بغضی در گلو
شبیخون بر سپیدی روزگار ِ بی روح
نه جامه بر تنو نه تن در خویش
چه فرق میان من و برگ افتاده
سر آغازی تازه نیست
در این شهر بی خدا
در امتدادی بی بالا
ستاره***
نفس میکشیم عشق میورزیم می گرییم به دامان یکدیگر چنگ میزنیم و یا همدیگرو در آغوش میکشیم.دنیا همینه .غیر از این هیچی نیست.باران که میباره همه ی اشیا و سایه هاشونو دوست دارم که تنها بذارمو برم پشت شیشه یانه اصلا برم زیر بارون ..هنوز بخار دهانم زیاد بیرون نمیاد ..یعنی آنقدر ها هم سرد نشده که های دهانم معلوم بشه ..بعدش دستامو بیارم گرمش کنم. آخه دستهای من همیشه سرده..گاهی فکر میکنم من تنها یادگاری خانواده ام هستم . یا بهتر بگم آخرین یادگاری..میدونم فکر عبث و بیهوده ای هست .اما از ما همیشه انتظار دارند که نسل رو ادامه بدیم ..که چی بشه..بیان زمینو دنیارو شلوغ کنند و دوباره نفس بکشن عشق بورزن یا به یکدیگر چنگ بزنند.
.فکر میکنم زندگی و ادامه اش همش بستگی به یک اتفاق داره اونم یک اتفاق ساده ..و تسلیم شدنهای زود رس و یا دیر رس..فکر میکنید غیر از اینه ..نه نیست..امروز به مادرگفتم " به جهنم که چی درسته تو این دنیا چی غلطه..مگه این همه جون نکندند خون ندادن که بگن این درسته و اون اشتباه .این حقه اون نا حق..همیشه هم که نا حقی داره می تازه ..گرگ هنوز گرگه شیر هنوز شیر..اما میش میترسه هنوز لباس گرگ بپوشه..ما همواره در بندیم و همواره در رهایی و دوباره در بندی دیگر افتادن..این وسط یه مشت ورق به تاریخ اضافه میشه ..یه مشت قلدر تر و یه مشت از اونی که بودن بدتر..همیشه وقتی تازه آغاز کار هست میبینی که همه چی تموم شده..اصلا میبینی یکهو یکی توی رویت می ایسته میگه من دوستت ندارم..یکی هم میگه دنیامی ..یکی میره حبس یا ابد یا بی ابد... یکی میمیره .یکی میزاد. یکی کتک میخوره یکی میزنه محکم....یکی...میره بالا یکی میاد پایین مثل
این آبها از فواره ها..
بسه دیگه بسه. ستاره سرم رفت ت ت
از اون ته اتاق مریم*ِ من داد میزنه " یادته گفتی دنیا محل سر گرمیه ..که حوصله مون سر نره."
*: دختر خاله
آنقدر نگاه کردیم که چشمها در هم حل شد
نه تو دور میشوی
نه من نزدیک
جلاد بی وجود زمان به خیالش
قیاس میکند رنگ خون و شقایق را
هوا هم از انگشتانم فرو میریزد ..هنوز
درخشش ها تاریک و بی التهاب سرک میکشند
همیشه
. .
.
با چشمانی تنگ و شونه های افتاده و خمیده و شل فرمان ماشینو با بی حالی پیچ و تاب دادم و خیابونها رو پشت سر گذاشتم . و نیم نگاهی هم به دور و بر و نگاهی به دستهایی که روی زانوان خاک آلود ، به خاموشی خفته ی زندگی شون فکر می کردند . مردی دیدم اشک از میان غبار های صورتش غلتید و در انبوه ریش توپی کثیفش محو شد..تنها ردی مرتعش از خودش باقی گذاشت . نگاه به چشمهای مضطرب عاشق مردی دیگر ؛ یک لحظه ...و رد زخمی بر دل من..بر سر من ..بر ستاره.
به یک کشف بزرگ رسیدم در مورد ستاره.نه ستاره ی آسمونا ..نه ..همین خودمو میگم..تازگیا درمورد بعضی افراد که میبینمشون دچار حالتی عجیب و غریب میشم.شایدم عجیب و غریب نباشه ..من میتونم فکر بعضی افرادو بخونم..من خودم باورم نشد که این چنین شدم..اما داره باورم میشه..مخصوصا فکر مادر...هنوز اصلا نیومده جلو چشمم فکرشو خوندم از قبل.خودشم میدونه.
به منزل یکی از اقوام رفتیم ...هنوز دهان باز نکرده بودن .من میدونستم چی میخوان بگن..و دیگه وقتی که حرفشونو میزدن منم بی اختیار میگفتم" بله میدونستم چی میخواین بگین"..و تعجب زده نگاهم میکردن..همچین تعجبی هم وقتی فکر میکنم نداره ها ..چون وقتی آشنایی به افرادی که هر روز یا گاهی اوقات می بینیشون ؛داشته باشی .؛ انتظار بیرون آمدن سخنانی از دهان مبارکشون که از قبل میدونی چیه بی راه هم نیست.مثلا وقتی دختری به سن من میبینن .معلومه که چه سوالهایی از آدم میکنند.و من هم از قبل خودمو آماده میکنم برای جواب دادناشون اینا همش از محسنات فکرخونی منه .نه خونی ...حتی فکر کله هایی که کثیفو زمختن ؛ قشنگ میفهمم توی سرشون چی میگذره..مثل همون مرد ی که اشک میریخت یواش یواش. گوله گوله..؛ .اما این ظرفهای نشسته ..نتونستم فکرشونو
بخونم که به من دارن میگن " پودر مخصوص تموم شده " ..
و مارو دوباره بیار بیرون..
هنوز بین بعضی از خونواده ها رسوماتی میبینیم که با عادات تضادی شدید دارند..و برای جوانهایی به سن و سال من سخته باور و قبول کردن این رسومات ِ گاها پوسیده ..درسته ما انسانها تنهایی رو دوست داریم بعضی اوقات اما دلمون میخواد جزء گروهی باشیم با باور های مشترک .چه در جمع فامیل یا جمع بزرگتری مثل اجتماع.شاید باورهایی که نتونسته مشترک بین نسل قدیم و حال باشه باعث به وجود اومدن بعضی اختلافها و هنجارها شده.
اما وقتی بیشتر دقت میکنم میبینم الان هم بین نسل های امروزی تفاوت بزرگ و فاصله ی زیادی بین عقاید و باورها شون هست حتی در یک خونواده ی کوچک..و چقدر سخت..این یک بحران میتونه باشه.
به مادر گفتم" مگه خدا دانا و توانا نیست و از حال و روزمون با خبر نیست.پس چرا ما آدمها صبح تاشب یا شب تا صبح تلاش برای تغییر و پیشرفت میکنیم که یا میبازیم یا پیروز میشیم..خدایی که داناست .خدایی که تواناست..یعنی همه ی کارها از قبل برامون تعیین شده ..پس چرا بعضی از سرنوشتها به زهر هلاهل تبدیل میشه..
مادر گفت" آهسته برو آهسته بیا که گربه شاخت نزنه"
میدونستم همیشه از این جوابا میده .من فکرشو خوند ه بودم..
اینروزها فکرهای آدمهای تهی از بلاغت چه خوب خونده میشه...آدمهایی که دارند این سرزمینو شخم میزنند..عقاید و افکار های روشن میرن زیر خاک..و با اینکه خونده شدن هزار بار... تکرار .تکرار ت ک ر ا ر
اینروزها به دنیا که بیای پولداری ..مثل پدر ومادرهایی که سهم بی عدالتی حراج شده رو می گیرند...و این روزها بسترها گرمتر خواهند شد از ذوق و شوق یک میلیون تومانهای نوزادانی که خدا خواهد آفرید.این یک بهت بی حساب است..بی حساب ..ب ی ح س ا ب..
با همه ی نارساهایی ها و خرافات و موهومات.. با همه ی خوبی ها و بدیهای این دنیا با همه ی آنچه که دلمو آزار میده ، آرزوی ماْوایی برای پناه بردن ندارم ..همین یک چرت خواب حتی کودکانه هم کافیست..


..
.
* تمام سپیدهایی که تا کنون نگفته ام را در نثر های عمودی میبینم
که نفس
میکشند..تند تند ...آهسته آهسته
تمام دلشوره های من عسلواره چکید در نگاهت..
دلواپسی هایم روی طاقچه خاک می خورد با اشتها
و حساب من صفر میشود بی کتاب
سر صبحی که چشماتو می مالونی و بیدار میشی اگه همراه با یک قتل یا دوقتل باشه اونم به فاصله ی 3 دقیقه از هم و با خشونت هر چه تمامتر .و بعدشم بری دست و صورتتو بشوری و بعدش دوباره بری صبحانه پنیر و مربا و کره رو قاطی کنی لای یک لقمه نون و بخوری ، شور و شیرین و چرب و چیلی...سر صبحی که این باشی تا شب چه خواهی بود ؟ الکی الکی دو تا جونو می گیری که چی بشه.مگه بهت کاری داشتن.همیشه یاد گرفتیم که مزاحمو دک کنیم یا با کشتن یا زندانی کردن.کاش یاد میگرفتیم با هاش کنار می اومدیم .یعنی میشد یا میشه..
سر صبحی دو تا مگس یک اندازه با هم توی اتاقت ..خب اولین کاری که به ذهنم رسید این بود که رفتم مگس کش رو برداشتمو بعدش انگار پیروز شده باشم بادی به غبغب انداختم.آدمی دست به جنایت که بزنه ؛ دیگه زده و ادامه هم داره.چون یک زالو هم کشتم .اونم لای کرفس .گفتم شاید عکسش چندش آور باشه بزنه تو ی ذوق..ننداختم.اما تصور شو بکنید ؛ می شد نکشت و می شد ازشون بگذری .اقلا زنده بندازیشون تو باغچه .یا اون پنجره ی اتاقو باز می گذاشتم و مگسها رو بدرقه می کردم برن روی برگهای پاییزی بشینند یا توی هوا پرواز کنن.منم براشون دست تکون میدادم..گاهی صلح میتونه مثل جنگ غدار باشه یعنی ؟ یا نه نباشه ؟ ..فهمیدم زندگی بزرگتر از مرگه .اما عشق از همه ی اونا بزرگتر.حتی عشق به مگس و مورچه و سگ ولگرد.کبوتر های ناز و خاکستری.
(شکار لحظه باز هم یک قتل.)
آخرین تردیدها رو باید ببوسم و بگذرمو بگذارم.یا بگذارمو بگذرم.تا ایستاده نظاره گر باشم .برای بعضی بی سر و پاها چقدر ارزش قائلیم و برای دو تا مگس کوچولو و ناز میشیم جلاد ستمگر..آدمها یی که تسخیر می کنند و می کردند..و شاید هم خواهند کرد تسخیر ِ صبح سپید .با کلاه آهنی از جنس پارچه.
برای ننگ هیچگاه متحد شدن زیبانیست .من و مگس کش ِ نا جوانمرد..
مادر گفت: پس و پنهون چهره ی زندگی رو خوب بشناس دختر لجباز..
بشقاب بشقاب شفافیت می پزم
سرا پا نطفه های مرده را خاک
سر و کارم با پنجره های دل صافست
که درونش آینه های دست و دلباز
شراب سپید مینوشند






