تبليغاتX
زمزمه ی زندگی



نویسنده : ; ساعت 18:20 روز یکشنبه هفدهم آبان 1388

 

 

 

در این ب ___اریکه ساعت..

سنگ مرا به سینه میزند   

آسمان ستاره**

 




دسته بندی :




نویسنده : ; ساعت 22:21 روز جمعه پانزدهم آبان 1388

                                                                

آدم مگه چند تا شقیقه داره که بخواد هر بار تیر بکشه و باعث بشه صورتمون چنگوله بشه.مگه چند تا قلب داریم که بخواد هر بار تیر بخوره و دردش دستهای نحیف و ظریفمونو بکشونه به سمت خودش تا فکر کنه که جلوی دردش گرفته میشه.مگه چند تا چشم داریم که بخواد هر بار نگران باشه یا کاسه ی خون.

گویی سوار بر اتوبوسی شدیم و به سوی مقصدی حرکت میکنی و شاگرد شوفرش همش خواب و مست و ملنگ باشه و راننده هم خمیازه بکشه و چرت بزنه.و یا گویی دیگر...که نباید برای تامین معاش آینده روی کسان دیگر حساب و کتاب کرد .حالا یا امنیت باشه یا هر چیز دیگه. نشنیدید میگن گاوان و خران بار بردار به ز آدمیان مردم آزار..از خونه میخوام بیام بیرون یک ماشین درست انگار جلوی در خونمون جاسازی شده .هر چند دقیقه  به دقیقه که  میرفتم  یه سری بزنم که ببینم رفته یا نه  ، انگار نه انگار آب از آب تکون خورده.

کاغذ برمیدارم و مینویسم "" هیچ میدونید که از صبح تا الان که ساعت 5.5 بعد از ظهره شما کجایید ؟و منو مادر از پارک رفتن افتادیم..ما که سلامت و همراه حرص فراوون نشستیم تو خونه..دلم میخواست مثل پرنده بودم.

.(کار خودم هست )

بعد که دوباره رفتم نگاه کنم که ببینم رفته یا نه .دیدم در جوابم نوشته"" ما هم سلامتیم شکر منتها ماشینم انگار سخت مریضه .رفتم تعمیر کار آوردم .میگه کار ما نیست..! حالا بگین چیکار کنم .؟ منتظر جوابیه هستم.""   جریانو به مادر گفتم.گفت " نری دیگه بیرون.حتما برات دام گذاشته"

دیگه هم از خنده هم از حرص مردم من.حالا کنجکاو شده بودم که یواشکی برم از اون لا  ما ها نگاه کنم ببینم بالاخره اومد راننده ی این ماشین مریض یا نه .اما نمیذاشت که برم من...مثل پلیس های مسئولیت شناس مراقبم بود این مادر..بعد  که  خود مادر رفت ببینه چه خبره دید نه  ماشین هست نه هیچ کسی دیگه .فقط یک کاغذ عذر خواهی لای در بود..

یکی از دوستان که روز 13 آبان در یکی از خیابونها یی که مردم تجمع کرده بودند ؛ رفته بود .تعریف کرد " یک بسیجی یا آخرش نفهمیدم نیروی سپاهی بود یا نه .نشسته بود توی پیاده رو و زار زار اشک میریخت..کنار باتومش.  ازش که سوال میکنم " چرا گریه میکنی .چی شده ؟ میگه " به آقامون ؛ به رهبرمون توهین شده .برای همین گریه میکنم ""

اشکم همینطور روان شد و  به تاریکی دل گرفته ام  ؛ روزنه ای  بسته تر یا باز تر ...اشکم از خنده بودو گریه ی دل ..این خنده هایی که بر اثر نادونی و نفهمی دیگرون میکنیم شاید بشه گرمای چشمی که هر روز از خواب بیدار مون میکنه و مثل شاخه های نیلوفر می پیچه به روزهای زندگی مون..

یک چای بدون قند خوردم اما بعد قندی گذاشتم توی دهانم .که اگه دندونام می پوسه لا اقل دلم نپوسه..

 شب تهران.جمعه ۱۵آبان

 

 

برهنه لمیده بر  سر دیوار معلق زمان

عطر های آویزان سرمست زندگی

همچون مروارید های بی بند و  بی هیچ

 

بندی بر طبل سفید  آب های راکد گره میزنم

میبافم موهای   چرخش زخمی   زمین بی کینه

که اینست عشق های رنگ پریده ی من...

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ; ساعت 23:34 روز دوشنبه یازدهم آبان 1388

 

 نمیدونم بارون کی بند اومده من نفهمیدم..میخواستم ازش تشکر کنم.میخواستم بگم  ممنونتم که می باری  و سخاوت داری و بی تکلف و بی توقع بر این سیاهی ما و شهرمون میباری..میخواستم که بارونو ببوسم که بند اومد..دستت درد نکنه بارون.

(دست کوچولویی که داشت بارونو می گرفت)

تازگیا  اکثرا هم نباشه اما تعدادشون هم  کم نیست وبلاگهایی که حرفهایی یا فحش های رکیک یا رکیک تر  و به قول دوستی حرف های زیر لحافی میزنند خیلی برخورد میکنم. و جالب  اینکه مراجعه کننده ها هم انگار سر کیف میان و کلمه هایی مثل ای ول .بابا دمت گرم .عجب وب با حالیه خوشم اومد..مینویسن یا به عبارتی کامنت میگذارند.اون موقع اصلا من از فکر کردن دست میکشمو  ستیزه جویانه  اخم میکنم و یا به نوعی  افسوس میخورم..

با همه ی کوچکی و نداشتن خیلی چیزها  سری گرسنه دارم تا چیزهای به درد بخور و مفید ببینم و بخونم توی این شهر و دیار وبلاگها...تا شاخه گلی به یادگار بچینم و داشته باشم.و خرسند..و سرمایه گذاریه با ارزشی کنم.زندگی خودش ذاتاً هیچ هدفی ندارد فقط کافی ست جلو بروی  همین.

امروز فکر میکردم که آیا همه ی ما لبخند ها و گریه هامون واقعیه یا نه  به قولی فیلم بازی میکنیم..و رنگ میکنیم طرف مقابلو.و چقدر هم گاهی میسر واقع میشه. لبخند از روی شعف درونی  کِی به کِی میزنیم و دلمون گرم و نرم میشه ؟ مثل یک مرهمی که روی زخمی گذاشته میشه..همین لبخند ..اما با مادر که صحبت میکردم .( البته بعد از یک قهر کوچولو )گفت" بعضی زخمها ریشه دارند و دوا گذاشتن روی اون مشکلی رو حل نمیکنه.حالا تو هی لبخند و  از ته دل  قهقهه بزن..اون درمونده تو دلش بهت هزار بد و بیراه میگه.

راستی چقدر توی دلمون به همدیگه بد و بیراه میگیمو و رو در رو تعارف و بمیرم و خودکشی کردن برای هم میفرستیم.؟ توی جمعی بودم . با اینکه مهمون دعوت شده ای هم حضور داشت .اما صاحب مجلس گفت : چرا این نمیره خونشون دیگه اَه..من هم باز نق زدنو شرو ع کردم در گوش مادر .که نکنه در مور د ما هم چنین فکری توی سرشه ...یاالله پاشو بریم.

مادر تو رفتگی مختصر توی چهره اش نمایان شد.

..دو نفر از اقوام  تا همین یک هفته قبل  چنان به این دم و دستگاه   سنگ می پروندند و معترض .اما الان زمین تا آسمون  تغییر پیدا کردنو  نمیشه دو تا کلوم بهشون از این نارضایتی چیزی گفت..این بار من به مادر گفتم " حتما منفعتشو ن به خطر افتاده که این چنین شعار مرگ بر آمریکا و اسراییل میدن.اینان شکارچی های بزرگی هستن.جالب اینکه به ماموریتی 2 ماهه  به خارج از کشور دعوت شدند..! یکی شون. اوناهاش اون وریه رو میگم.

این تغییر ماهیت ها  بدترین و مهلکترین  عوارضو میتونه داشته باشه . میشه همون جای حرم و دیر یکی کردن.میشه بت خانه و کعبه..

این بذل و بخشش های گول زن و گدا پرور هیچ نفعی به حال این مردم نداره.اگه به جای هدر دادن های 100 هزار تومن ها  و یا  بیشتر و کمتر   مثلا یه کارخونه یا یک بیمارستان یا مدرسه احداث کنند و حالا بعدا ازشون ویزیت و هزینه ای نگیرند  چقدر میتونه از به هدر رفتن ثروت مملکت جلوگیری کنه..

وقتی میشنوم که الهی خدا این .....رو  برای ما نگه داره ..چون من ازش 1 میلیون کمک خواستم وداد...آتیش میگیرم که گدا پروری  زیر لوای دین و عقیده  یعنی هورت کشیدن  هویت و سرمایه کشور و یک صلوات هم به روح امام حسین فرستادن..بعد خدا نکنه که مثلا پول قبض آبو برقشون زیاد بیاد..یا مدرسه ی بچه شون ازشون پول بخوان.. میگن ...

انگار یکی تو دلش میخواد به من بد و بیراه بگه ؟گویی یک شیفتگی رمانتیک دارم من..

از لبخندش معلومه ..ایناهاش ببینیند..

 

میان کوهها

میان شوره زارها

درخت افیون  نمرد     

 

روی کاغذ  قلم خندید

گریه بس کن تازه

شیطان بار دارست..

باز می باری باران ؟

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ; ساعت 16:4 روز پنجشنبه هفتم آبان 1388

 

آفتاب نیمه سوخته وقتی میتابه به اتاقم جرعه ای ازش سر میکشم  و از پَکَر بودن کمی خلاص میشم همین اندازه هم کافیه تا از این مرموز پریشانی ایی که هی منو قلقلک میده   و  میاد در گوشم زمزمه میکنه  ؛  کمی دور شوم.این هم زمزمه ی زندگیه خب..

چقدر گاهی کلمات نا مشخص میشن و هر چی فکر میکنی به معنایش نمیرسی..اون موقع می فهمم انگار زبان نفهمترین آدم روی زمین هستم..مثل یک ولگرد  میچرخم لا به لای گذشته ها و حرفها و شنیده هایم..گویی پارو میزنی  اما به ساحلی نمیرسی.تازه پارو میشکنه .قایق سوراخ میشه ..میبینی داری غرق میشی و دست و پا میزنی..

آواز من هم مثل آواز دهل از دور خوش است..این روزها مسئولیت هامو گم کرده ام .دراز میکشم مینشینم راه میروم  اما پرواز نمیکنم  ..وقتی نظم به هم بریزه .ناظم خوبی میخواد که بیادو دوباره این هرج و مرج های بی زمان و مزاحمو نظم بده

.(برام تعجب آور بود یک جناب افسر توی صف نانوایی بایسته.این یعنی نظم)

یکی از مسئولیت هامو که گم کردم  و دارم زجر میکشم اینه که  آرامش مادرو به هم زدم .  و سر قولم نبودم که هیچ وقت باعث نشم که کلافه بشه و نا آروم...اما..

این جهان غول آسا  و  تصاویر خیالی  و غیر خیالی اش اندیشه های مارو به دنبالش میکشه تا یا ما خلاصی یابیم یا جهان از ما.یا ما فریب میخوریم یا فریبش میدهیم ..یک بازی . که  در یک تحلیل نهایی  بالاخره متوقف میشود . و پایان میگیرد.و توی این بازی من به یک فرمول رسیدم ..که جایی که خوبی میبینی حتما در جایی کسی بدی میبینه..وقتی شکست میخوری از همه رقم  حتما در جای دیگر کسی پیروز شده مثل وقتی شکست عشقی میخوری جایی دیگه کسی عاشق سینه چاک شده و داره توی عشق میسوزه و شعله می کشه..وقتی سیری ..اون ورترا گرسنه ای دل ضعفه گرفته...و قتی مالی میبازی ...کسی  دیگه پولش داره از پارو بالا میره...و بلد هم نیست بشمره این پولا رو ..

(یه جا روشنه  یه جه تاریک)

 

باور کنید راست میگم .این جهان بازی قشنگی داره .حوصله مون هم سر نمیره ..وقتی اینجا روزه جای دیگه شبه..همیشه دو چیز جاشون با هم عوض میشه..و در نهایت یا خوشبختی رو تجسم میکنیم  یا  

با دماغ سوخته  به زمین و زمان  لیچار بار میکنیم....

در این دنیای آشفته همیشه سیستم ها منطق ها و روابط علت و معلول سر جاشون قرار نمیگیرن و مستقر نمیمونند و تا سر حد نامردی و پستی هم  حد و حصر نمیشناسند...

یکی از این سیستم ها که داره  سریعا تغییر میکنه   طبقه بندی ها هست..طبقه ی فقیر میشه مفلس طبقه ی متوسط میشه فقیر  و طبقه ی مرفه و پولدار هم میشه متوسط..آدمهای روشنفکر میشن مجرم .آدمهای دون پایه  که 2 رو از 3 تشخیص نمیدن میشن ...همه چی.

مادر امروز گفت :: ..................

 نگفت ..

 

بی زمان  

رنگ می پرد از در و دیوار

تمام شب 

که روزی    بی مضطرب سلام نمیکند  هیچگاه..

 

شانه ام بی دندانه  زار میکشد بر 

 موهای  خرگوش مرده ام

بر  سرم  می لغزد   گُلی با  پوزخند 

گُل سر ِ بی پروای من

اسب می تازید.

 

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ; ساعت 0:56 روز دوشنبه چهارم آبان 1388

 

در طول زندگیم نهایتا  سعی کرده ام که ناسپاس نباشم.برخی واقعا دوستم دارند .برخی از من بیزارند .

برای عده ای هم فرقی ندارد این بودن و نبودنم.

اما این حساب و کتابها چه فایده دارد .

من به معجزات اعتقاد ندارم اما وقتی انسان در شرایط ناامیدانه به سر میبرد ، آیا جز معجزه چیزی می ماند که بتوان به آن امید بست.

هیچ راهی برای فهمیدن هیچ چیز وجود ندارد وقتی سر نخ گم میشود ...

مادر گفت" وقتی روباهی به دام میافتد دستش را آنقدر میجود تا رهایی یابد.ما آدمها هم گویی به اندازه ی روباه قوی هستیم..

چون بی اختیار داشتم ناخنم را میجویدم..تا به حال این کارو نکرده بودم..آخوندک هم اگر در دام گیر کند دستهایش را فدا میکند..

 

                                                                         (عکس از دریای خزر )

 

بیکرانه تا صبح

ذره ذره طلوع را می چشم

یک نفس....یک تنه...

چه سود که صبحانه ام شیرین  در نان نمی پیچد...

                              لطف خاصی دارد                               

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : ; ساعت 15:8 روز چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388

 

 

 

با هر هیجان عاطفی یه گوله اشک میریزیم . یا از شادی  یا از غصه ..اقلا همه ی ما در  داشتن این احساس پاک و خوب شریک هستیم.

فکر کنم وقتی شاد هستیم و هیجانی میشیم و اشک دونه دونه  میاد میریزه روی گونه هامون  این اشک طعمش شیرین باشه.اصلا حالا چرا اشک باید بریزیم..شایدعلتش ترس   باشه  که این لحظه ی قشنگ تموم نشه یه وقت..

بعضی از آدمها چقدر آخه دل سنگ و خشک هستن که  از غرور زیادشو اصلا هیچوقت اشک نمیریزن.به قول مادر " عده ای هستند که راحت و آسوده خودشونو نابود میکنند  اونم با خودخواهی و جاه طلبی و غرورشون....حتی اشک ماتم هم نمیریزن..

هنوزم چشمهای من پر از اشک میشه وقتی یاد بابا می افتم و  یا دوری برادر و خواهرو احساس میکنم.این اشک طعم چی میده ؟.خودم هم نمیدونم..وقتی این" پَر" رو لای کتاب دیدم انقدر هیجانی

شدم که دقایق زیادی رو داشتم به این  " پَر " نگاه میکردم.یعنی چه کسی غیر از بابا اینو گذاشته لای این کتاب..اون لحظه اصلا به چی فکر میکرده؟ یا این " پر " رو از کجا آورده بودش.میدونستم که عاشق پرنده ها بود .تازشم بابا میگفت " اگه مهندس برق نمیشدم حتما خلبان میشدم.میگفت" خلبانها بی باک و جسور هستن ..از باران هم بالاتر میرن...بعدشم مادر که عاشق این حرفهای بابا بود .کیف میکرد...یادش به خیر...

نکنه "پَر  ِ " این پرنده ها باشه .؟پرنده ها هم گریه میکنند ؟

 

   (از عکسهای دوست داشتنی ام که شاهکار خودم هست )

وقتی مریض میشم  و درد دارم  اشک میریزم  .مادر میگه " دلم برات میسوزه ..تو نباید درد بکشی." تازشم وقتی میرم زیر سرم که های های گریه میکنه.( چند روز قبل )

وقتی یک مرد؛ یک خاطره ی قدیمی ؛  گریه میکنه و لبریز احساسات میشه  اصلا نمیتونم نگاهش کنم.البته اشک تمساح ریختنو نمیگما..! 

روزها گاهی چقدر بی انعطاف میگذره ..نه شوری نه هیجانی..اما دلهره همیشه اون گوشه ی دلمون بیدار نشسته ..دلهره برای همه چی.مثل اینکه زیر سایه ی درختی نشستی و از لای برگها به نور خورشید نگاه میکنی و هی سرتو این ور اونور میبری که نکنه یه برگ و شاخه ای نذاره خورشید و ببینی ..

اون روز که زمین تکون خورد و لرزید  خیلی ترسیدم. ترسیدم مادر طوریش بشه . هر دو با هم  ؛ هم صدا همدیگرو صدا زدیم..اما اشکی نیومد از چشمامون..اگه تنها بود و من نبودم مطمئنا مثل آبشار زار میزدم.خواب دیدم که به برادر نقشه ی ایرانو نشون میدادم و میگفتم " تو گفتی که اینجا یک روز آباد میشه و زمینها  هم پر از گندم....بعدش که بیدار شدم    یاد این جمله افتادم که " پس  از پایان طوفان شاید رنگین کمون بیاد شایدم سیل  راه بیفته..

۵ جای مهم زلزله خیز..لس آنجلس-تهران-توکیو-اندونزی ...اون یکیشو یادم رفت..میگن اگر بادستی که کمتر ازش کار میکشی موهای سرتو شانه کنی آلزایمر نمیگیرین..دستهای من ...

 

دیدمت  دیدمت  پنهان از آفتاب

مهتاب میخریدی

دیدمت دیدمت

آشکار میخندیدی آنگاه که آفتاب ِ مهتابت بودی

 

ترانه تا ترانه   شوق می چیدم

روی بند آرزوهایم تو گیره میزدی

میگویند فردا گل های آفتاب مهمان   حیاطمان میشوند

زود می آیی 

تا فردا  اشک نمیریزم

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب




© copyright http://ffjb2.blogfa.com . all rights reseved.